نشد...
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٩ 

نه اینکه نخواهم و نخواهیم که نشود!

نگذاشتند!

خواستم عاشقت باشم... نشد

خواستم نگاه چشمان نافذت مرا به قعر بی تابی و پریشانی نکشاند... نشد

خواستم حرم دستهایت بند بند وجودم را به غلیان نیندازد... نشد

خواستم عاشقت نباشم

نشد...

نشد...

نشد...

خب!

اینهارا که خواستم و نشد!

حالا چه میخواهم؟ هان؟!

مگر مهم است؟

هی...

خواستم با تو باشم...نشد

خواستم لحظه ای دور از سنگینی نگاهت نمانم... نشد

خواستم ثانیه ای از اسارت بند انگشتانت رهایی نیابم... نشد

خواستم عاشق بمانیم... نشد

خواستم با تو باشم

نشد...

نشد...

نشد...

نه اینکه نخواهم...

نه اینکه نخواهی...

نشد...

نگذاشتند...

حالا اینهایی که نگذاشتند تقدیر باشد یا سرنوشت یا خدا یا هرچیز و هرکس دیگری...

چه فرقی دارد؟

حالا که نشد.فعلا نمیدانم چرا؟!

فعلا به این فکر نمیکنم.

الان فکر شب و روزم شده تعجب آینه حمام!

همیشه متعجب است که چرا هرروز با هرکسی،با هر رنگ پوستی،با هر سایز و وزنی فقط با یک اشتراک که بین همه آنهاست ، به دیدارش میروم به جز تو!

و همه آنها حرفهایی را میشنوند و چیزهایی را میبینند و کارهایی میکنند که قرار بود فقط سهم تو باشد و تو و تو...

حالا سهم من چیست؟

همه چیز!

به جز تو و نجابت و بکارت!

حالا همه هم بگذارند من نمیخواهم که بشود.

اصلا نشود

به جهنم...


کلمات کلیدی:
 
تو و این گناه بزرگ...
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٩ 

 

درست نمیدانم به کدامین گناهِ کرده یا ناکرده اسیر من شدی!

منی که تو در آرزوی بهبودم نشستی تا برایت ترانه های قشنگ قشنگ بسرایم و آنوقت من...

 با دود سیگار پشت به پشتم ، انشای مرگ را خط خطی میکنم!

اما حتما خیلی گناهکار بودی تو...


کلمات کلیدی:
 
رستوران؟؟؟؟
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۸ 

زنگ زده میگه این مذخرفات چیه که جای جواب sms واسه من میفرستی؟ باز چه مرگت شده؟ چرا قاطی کردی؟
میگم تو رو هم اگه دیشب به زور میبردنت گردش که مثلاً روحیت باز بشه ، بعد ساعت 12:30 نصفه شب ، صحنه هایی رو که من توی راهروی  دستشویی اون رستوران خراب شده دیدم و جیغهایی رو که شنیدم رو میدیدی و میشنیدی دیگه sms نمی دادی که : دلم واسه عطر فلانتو چشمای بیسارت تنگ شده!!!
عقب عقب از راهروی دستشویی میدویدی بیرون  و وقتی به سالن میرسیدی مثل اسب می تاختی تو خیابون  و تا میتونستی لب جوب عق میزدی تا تمام پولی که خرج شد و ریخته شد توی اون شکم کارد خوردت حروم بشه.
الان هم نه دلم میخواد عطر فلانتو استشمام کنم نه انگشتای نرم و بیسارتو لمس کنم نه چشمای باباقوریتو ببینم!
فقط میخوام فکر کنم ببینم قبل از غذا چیزی خورده بودم که اوضاع مزاجم به هم ریخته بود و هرچی خوردمو پس دادم ، یا واقعاً اینقدر ذهنم پاستوریزه مونده که به خاطر اون جریان این بلا سرم اومده!!!!!!!!


کلمات کلیدی:
 
...
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۸ 

آهای احمق...
با تو ام!
چی فکر کردی؟
فکر کردی چون تو اونجایی و من اینجا ، هر غلطی دلت خواست میتونی بکنی و من اینجا بیکار میشینم و دست رو دست میذارم؟
اگه اینجوری فکر کردی ، کور خوندی بد بخت! سخت در اشتباهی...
چون من وقتی بیکارم عمرا" نمیشینم! چه برسه به اینکه دستم رو بذارم رو دستم و بشینم!
وقت بیکارم سعی میکنم از فرصتم استفاده کنم و بخوابم. بعد چون خوابم نمیبره تمام مدت باید تلاش کنم که خوابم ببره...
اینجوری دیگه بیکار نیستم!!!
حالا هر غلطی میخوای بکن!
فکر کردی من بیکار میشینم و دست رو دست میذارم....؟؟؟؟!!!


کلمات کلیدی:
 
لعنتی...
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۸ 

.......

X:تازگی ها فهمیدم دیگه منو دوست نداری...
منو واسه خودم نمیخوای!
یا تو فکر تپل و سکسی تر شدن هیکلمی یا پول بابام...!!!
Y: این چه حرفیه عزیزم؟! من تورو فقط واسه خودت میخوام. همین و بس. فقط خودت!
x: واقعا"؟! راست میگی؟ یعنی اصلا" کارخونه بابا و رابطه ی جنسی برات مهم نیست؟
Y: خب... میدونی عزیزم؟ اینا خیلی هم بی اهمیت نیست... آخه...
X: آخه چی؟؟؟؟
Y: خب همین چیزاست که به تو معنی میده.... یعنی... تو توی همین چیزا خلاصه میشی دیگه!
X: لعنتی....

_________________________________

همتون لعنتی هستین...
هممون هستیم...
یک مشت لعنتی ریختیم دور هم که هی همدیگرو لعنت کنیم!!!


کلمات کلیدی:
 
سلام!
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۸ 

تا حالا شب ، بیخوابی زده به سرت؟

تا حالا تاثیر فوق العاده ی قهوه رو توی نیمه شب چشیدی؟

من هر شب بیخوابم و در حال خوردن قهوه و چای تلخ!

 


کلمات کلیدی: