نه اینکه نخواهم و نخواهیم که نشود!
نگذاشتند!
خواستم عاشقت باشم... نشد
خواستم نگاه چشمان نافذت مرا به قعر بی تابی و پریشانی نکشاند... نشد
خواستم حرم دستهایت بند بند وجودم را به غلیان نیندازد... نشد
خواستم عاشقت نباشم
نشد...
نشد...
نشد...
خب!
اینهارا که خواستم و نشد!
حالا چه میخواهم؟ هان؟!
مگر مهم است؟
هی...
خواستم با تو باشم...نشد
خواستم لحظه ای دور از سنگینی نگاهت نمانم... نشد
خواستم ثانیه ای از اسارت بند انگشتانت رهایی نیابم... نشد
خواستم عاشق بمانیم... نشد
خواستم با تو باشم
نشد...
نشد...
نشد...
نه اینکه نخواهم...
نه اینکه نخواهی...
نشد...
نگذاشتند...
حالا اینهایی که نگذاشتند تقدیر باشد یا سرنوشت یا خدا یا هرچیز و هرکس دیگری...
چه فرقی دارد؟
حالا که نشد.فعلا نمیدانم چرا؟!
فعلا به این فکر نمیکنم.
الان فکر شب و روزم شده تعجب آینه حمام!
همیشه متعجب است که چرا هرروز با هرکسی،با هر رنگ پوستی،با هر سایز و وزنی فقط با یک اشتراک که بین همه آنهاست ، به دیدارش میروم به جز تو!
و همه آنها حرفهایی را میشنوند و چیزهایی را میبینند و کارهایی میکنند که قرار بود فقط سهم تو باشد و تو و تو...
حالا سهم من چیست؟
همه چیز!
به جز تو و نجابت و بکارت!
حالا همه هم بگذارند من نمیخواهم که بشود.
اصلا نشود
به جهنم...